

دیشب سالگرد ازدواج مامان و بابام بود.خیلی خوش گذشت،ما اینجا فامیل نداریم اما دوستای زیادی داریم.هر سال مامانیم و باباجونم فیلم جشن عروسی خودشان را که در ایران بوده می گذارندو برای من تعریف می کنند.خیلی دلم می خواست خاله هام ،دایی هام،عموهام،عمه هام و پدر بزرگ و مادر بزرگام حداقل یه بار شب سالگرد ازدواج مامان و باباجونم اینجا بودندو یه جشن مفصلی می گرفتیم.اما تو این چند سال فقط فیلمشان را می بینیم.دلم برای همشون تنگ شده...اما از طرف همه به مامان مریم و بابا علی جونم تبریک میگم و می بوسمشون





پارسال من با مامانم رفته بودم ایران .اینجا خونه مامان بزرگم(مامان مرضیه) و بابا بزرگم (بابا صادق )هست.عروسکای من خیلی زیاد بود .اول گذاشتمشون روی میز نهار خوری،اما خاله مژگانم نگذاشت اونجا بمونند،آخه قرار بود عروس بشه و زیاد مهمون بیاد،بعد بابا صادقم اونارو آورد گذاشت تو شومینه.میخواستم خال خالی و نشونتون بدم،همونی که اون پایین نشسته و عینک دودی زده ،من خیلی دوستش دارم، آخه خاله ندا تهران که بودیم خیلی خوب صداشو در میآورد و دوست من و خالم بود.
